|
وفکر کن که چه تنهاست , اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
|
"دیروز" و "فردا" دست یکی کردند :
دیروز
با خاطرات گذشته فریبم داد !
فردا
با وعده های دروغ خوابم کرد !
وقتی چشم گشودم
امروز رفته بود !!!
کاغذی به سپیدی برف گفت :
" پاک و تمیز آفریده شده ام و همیشه اینچنین خواهم ماند . ترجیح می دهم که بسوزم و
به خاکستر سفیدی تبدیل شوم تا موجودی سیاه به من نزدیک شده مرا لمس یا کثیف کند ."
شیشه مرکب آنچه کاغذ گفت شنید و در دل تاریکش خندید . اما جرئت نکرد به او نزدیک شود . مدادهای
رنگی هم این را شنیدند و هرگز به او نزدیک نشدند .
کاغذ سپید باقی ماند .... پاک و تمیز برای همیشه .
پاک .... تمیز .... خالی .... بیهوده و پوچ
زمین !
زخمی از خیش !
من !
زخمی از خویش !
قدسی قاضی نور
روحم مرا موعظه کرد و نشانم داد که نه از کوتاهترین آدم ها بلندترم و نه از غول ترینشان کوجکتر .
پیش از آنکه روحم مرا موعظه کند انسانیت را دوگانه می پنداشتم . یکی ضعیف بود که برایش دل می سوزاندم و
دیگری قوی که یا پیرویش می کردم یا در برابرش می ایستادم و به مبارزه اش می طلبیدم .
اما اکنون دریافته ام که من هر دوی آنهایم و از همان عناصر ساخته شده ام . خاستگاه من خاستگاه آنهاست
وجدان من وجدان آنها مبارزه من مبارزه آنهاست و سلوک من سلوک آنها .
اگر آنها گناه کنند من نیز گناهکارم . اگر آنها توفیق یابند من نیز در افتخار آن شریکم . اگر آنها برخیزند من نیز با
آنها به پا می خیزم . اگر آنها دچار رخوت و کاهلی شوند من نیز در سکون و رخوتشان سهیمم .
جبران خلیل جبران
دلهای بزرگ و احساسهای بلند عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند . عشق هایی که جان دادن در
کنارش آرزویی شورانگیز است اما کدام معشوق مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود ؟
این عشق ها همواره در فضای مهگون و جادویی اسطوره و افسانه سرگردانند و در دل کلمات شعر و در
حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنرها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و
تنهایی چشم به راه آمدن کسی است که می دانند نمی آید !
راستی چرا عشق ها راستند و معشوق ها دروغ ؟
وانگهی عشق مگر نه بی تابی شور انگیز دلهاست در جستجوی گم کرده خویش ؟
پیداست که از عشق های بزرگ سخن می گویم نه عشق های شدید . از نیازی که زاده " بی
اویی" است نه احتیاجی که فقر "بی کسی " !
عشقی که روح را از اشتغال های کور روزمره آب ونان و نام و ننگ های حقیری که تنها ارزششان آن
است که همه ارج می نهند و فهمیدن را تنگ و تاریک می کنند به در می کشد و از لذت های رنگارنگ
نشخواری و تلاشهای مورچه وار تکراری ـ که زندگی کردن و به سر بردن را می سازند ـ معاف می کند و به
"بودن" که در جستجوی مائده های گونه گونه ای که بر خاک ریخته تکه تکه گشته است "وحدت " می
بخشد و در میان این گله ی انبوهی که رام و آرام می چرخند و با نظم یکنواخت و ابدی بر پشت
زمین روانند ناگهان همچون صاعقه بر جان یکی می زند و نگهش می دارد ...
عصیان می کند و از راهی که روندگان آن بسیارند باز می گردد . گله را رها می کند و به راهی
بی نشانه که همچون راه مرغان آسمان یا فتنش دشوار است روی می کند و ناگهان در پستوی تنگ و
تاریک درونش جهانی پر آفتاب پدیدار می شود ....
و آدمی تماشاگر مبهوت و حیرت زده ی "خویشتن " می شود .
دکتر علی شریعتی
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود
برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ
است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را
نخواهد يافت.و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد
ديد؛ جز آن كه بايد.مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را
نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت
را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم،
شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه
چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از
حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و
گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.!!
ای خداوند محبت !
به هر ریسمانی که آویختیم برید . بر هر شاخه ای که نشستیم شکست و بر هر ستونی که تکیه
زدیم افتاد . تنها تویی که حق محبت را تمام و کمال ادا می کنی . به ما هم الفبای محبت بیاموز .
ای خداوند تنهایی !
آن زمان که همگان به انسان پشت می کنند تنها حضور تو تنهایی را طراوت می بخشد . خودت
را از ما دریغ نکن .
ای خداوند عالم الخفیات !
امان از شعارهای رنگین و دثارهای زهرآگین !
امان از ظاهرهای فریبنده و باطن های ننگین !
فغان از چهره های مقدس و درونهای ملوث !
فریاد از سخنهای شیرین و مقاصد شوم !
تنها تویی که پنهان ترین زوایای وجود آدمیان را می فهمی ....
سيد مهدي شجاعي
این شعر خودمه . خوشحال میشم نظرتونو بدونم :
در هوای داغ و مسموم دیار شب
همه مخمور وحشت
گوشوار ساحری بر گوش و خون بر لب
پریشان گیسوان در باد
چشمها خیره بمانده بر زمین
بیرون زده
آتش گرفته از حلول تب
عرقریزان
بدنها ملتهب
پاها درون لاشه مرداب
و بند بردگی بر لب
و گاهی نور سرخی ز آسمان بر گورشان افتاد
همه شادان و دست افشان
گرفته تیغ در دستان
گره بر مشت و ابروها فکنده
دستهای خویش را در هم تنیده
حمله ور در آتشی پنهان
زمانی چادری از ابر آنها را به زیر سایه خود برد
چشمهای داغ و تب آلود خود را در پناه آن بگستردند
به سودای طرب انگیز باران دم برآوردند
دستها برخاسته تاول زده لرزان
دریغ از قطره ای باران
همه نومید و تفتیده
بدنها زار و خسته
کز برای قطره ای باران
به زیر باری از اوهام رقصیده
ولی دیگر نه زنجیری به پا
نه وحشتی بر تن
نگاهی پر تپش گسترده شد در این فضای شوم
گل نیلوفری برخاست از مرداب !

آیا تو آن آموزگاری که بر سکوی بلند تاریخ ایستاده از شکوه گذشتگان الهام می گیرد بشریت را موعظه می کند و
به وعظ خویش نیز عمل می کند ؟
اگر چنین است پس تو سلامت بخش بشریت بیمار و مرهم دلهای زخم خورده ای .
جبران خلیل جبران
قصه هبوط، حکایت هجران و غربت انسان است و این خطاب" اِهبطوُا مِنها جَمیعاً "،
نگاشته بر لوح ازلی فطرت، باقی است تا ابدالآباد که توبه آدم مقبول افتد و از این ارض
هبوط به دارالقرار بازگردد؛ از این مهبطِ عقل به جمع سلسله داران مقیم کوی عشق.
پس همه راز آنجاست که این ارض « مهبط » آدمی است نه « خانه قرار » او و از
همین است بی قراری عاشق و غم غربتی که سینه اش را تنگ می دارد.
اینجا دیار دلگیر هبوط آدم است. در اینجا آینه نیز غبار می گیرد و رسول نیز" لَیُغانُ
عَلی قَلبی "می گوید.
سید مرتضی آوینی
